|
بهشت عاشقان
|
|||
|
درباره وبلاگ |
با همه لحن خوش آواييم در به در كوچه ي تنهاييم |
||
|
زندگي خالي نيست مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
الهم عجل الوليك الفرج با همه ی لحن خوش آواییم **************************** خسته ام، خسته از اين دنياي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نميشناسند آبي آسمان را نميبينند و بر سبز سبزهها ميخندد. با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق خسته از اين چشمهاي پر دروغ كه پيشهيشان فريب است و رسمشان نيرنگ. خسته از ماندن و بدينسان زيستن. صداي ناله ميباريد. زيره اين طاق كبود .... يكي بود يكي نبود ... مرغ عشقي خسته بود ... كه دلش شكسته بود ... اون اسيره يه قفس ... شب و روزش بي نفس ... همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس ...تا يه روز يه شا پرك ... نگاش و گوشه اي دوخت ... چشمش افتاد به قفس ... دل اون بدجوري سوخت ... زود پريد روي درخت تو قفس سرك كشيد ... تو دل مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد ... ديگه طاقت نياورد ... رفت توي قفس نشست ... تا كه از حرفاي اون ... شاپرك دلش شكست ... شاپرك گفت بيا تا با هم پر بكشيم ... بريم تا اون بالا ها ... سوار ابرا بشيم ... يه دفه مرغ اسير نگاهش بهاري شد ... بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد ... شاپرك دلش گرفت تا كه اشكه اونو ديد ... با خودش يه عهدي بست نفس سردي كشيد ... ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت ... توي دوست شاپرك ذره اي كم نگذاشت ... تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد ... آسمون سرخابي شد سوز برف از راه رسيد ... شاپرك يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد ... چشاش و روهم گذاشت ... ديگه اون بيدار نشد ... مرغ عشق شاپرك رو بدست خدا سپرد ... نگاهش به آسمون تا كه دق كردش و مرد. ************************************************ ***************************** اي چراغ هر بهانه
نوشته شده توسط مرضیه در ساعت | لینک ثابت
صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نميآيد نباش منتظرش! رهگذر، نميآيد نميشود به خدا باورم، كه ميگويند: مسافر تو دگر از سفر نميآيد... مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي چرا كه با غزل من پدر نميآيد بنال اي دل عاشق، كه خوب ميدانم تو را نموده فراموش اگر نميآيد در انتظار، دل من، نباش، بيهوده! چرا كه هست يقينم، دگر نميآيد ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ای پدر دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه. هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به ۷ عصر وقتی قلب مهربانت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد... كاش اي پدر همانجا من را با خود برده بودي. این چه عذابی بود که بر ما نازل شد آه ای خدا آیا مستحق چنین عذابی بودیم؟ هيچ وقت آن شب شوم و سرد زمستاني را فراموش نمي كنم شبي مالامال از غم و اندوه انگار همه ي شهر سياه به تن كرده بود. چه كسي باور مي كرد كه پدري مهربان و دلسوز از بين ما پر كشيد و رفت. رفت و ما را به حال خود واگذاشت . هنوز هر سال زنده میشوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد كه باز هم ساعت، زنگ هفت را بنوازد، در 2 اسفند و من بلرزم تمام.
نوشته شده توسط مرضیه در ساعت | لینک ثابت
| |